شخص

شخص جز تصویر خودش هیچ چیز دیگرنیست.فیلسوفان می توانند به ما بگویند که آنچه جهان درباره ی ما می اندیشد مهم نیست٬که هیچ چیز٬جز آن چه واقعا هستیم اهمیتی ندارد.اما فیلسوفان چیزی نمی فهمند.تاوقتی ما با دیگران زندگی می کنیم٬ما تنها آن چیزی هستیم که اشخاص دیگرما را چنان می بینند.فکر کردن به این که دیگران ماراچگونه می بینند و تلاش برای اینکه تصویر ما حتی الامکان جذاب باشدنوعی تلبیس وفریب کاری است.اما آیا میان خویشتن خویش و خویشتن دیگری میانجی مستقیم غیر از چشم ها وجود دارد؟آیا عشق بدون آنکه با دلواپسی تصویرمان رادرذهن معشوق دنبال کنیم٬امکان دارد؟وقتی که دیگردلواپس آن نباشیم که در چشم محبوب مان چگونه دیده می شویم٬معنایش این است که دیگر عاشق نیستیم.

                                                                              جاودانگی/میلان کوندرا

  
نویسنده : پری کوچک غمگین ; ساعت ٥:۱۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٢ فروردین ،۱۳۸٦


ماهی

ماهی توی تنگ چرخ می زند و بی هیچ حس خستگی دهانش رابازوبسته می کند.آبشش ها در حرکتی مداوم بازوبسته می شوند... معلم می گوید: درزمان های قدیم درمجموع۱۲صورت فلکی ویژه یابرج درنظرمی گرفتندومحل اونارو حول منطقه ی استوای کره ی سماوی می دونستند.به همین دلیل به این محل که مثل یه کمربندفرضی زمین رو احاطه کرده منطقه البروج می گن.خورشید توی هرماه ازمقابل یکی از صورت های فلکی دوازده گانه طلوع می کنه.قبل ازاونکه اسم های ایرانی٬عربی یا غربی مرسوم بشه همون اسم برج هارو روی ماه ها می ذاشتن مثل:حمل٬ثور٬جوزا...خانم اسم اسفند ماه چی بوده؟...همه با هم:حوت...بله اسفند ماه خورشید از مقابل صورت فلکی حوت طلوع می کنه.ستاره های این صورت فلکی طوری کنارهم قرارگرفتن که شبیه دهن بازیک ماهیه...باله های ماهی با حرکت آرامی تکان می خورند وماهی قرمز تنگ بی هیچ خستگی دهانش را بازوبسته می کند....ماهی توی اغلب فرهنگ ها نشانه ی زندگی وتحرکه...ماهی تنگ چرخ می زند دورخودش...سیس!ساکت بچه ها!بله ماهی نشانه ی زندگیه.اسفند ماه هم که نوید بهار وزندگی دوباره رو میده...آبشش ها بازوبسته می شوند...خسته می شوم به جای ماهی.حرکت مداوم باله ها٬آبشش ها ودهان کوچک بی حسم می کند...خسته ام...ماهی دل من مرده....

                                

پ.ن:نوشته شده دراسفند۸۵.

  
نویسنده : پری کوچک غمگین ; ساعت ٢:٠۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٦ فروردین ،۱۳۸٦


Goodbye ILI!

بالاخره اینم تموم شد!

دیروز فاینال داشتیم وامروزنتایج رو اعلام کردن.این آخرین ترم بود و من مثلا دیلم زبانم رو گرفتم(بگذریم که اگه بخوایم منطقی فکر کنیم می بینیم سیستم مشکل داشته که بی سوادی مثه من قبول شده!!!!!!!).اولین ترمی که توی کانون گذروندم وموقع اعلام نتیجه بچه هارو می دیدم که به خاطرافتادن گریه می کردم همیشه می گفتم یعنی ممکنه من نیفتم اصلا!خب حالا شد...چندان افتخاری احساس نمی کنم.هدف های کوچولو واحیانا مسخره ای که دور خودمون جمع می کنیم وفقط برای حس زنده بودن بهشون می چسبیم.هر دوره هم تموم که میشه تازه می فهمی وقت می گذره وهیچ غلطی نکردی.همیشه وقتی میگفتن مثلا مدرسه تموم شده وبعدا افسوس شو می خوری زیاد درک نمی کردم.اما الان چرا...با اینکه کانون شاید فقط ۴ ساعت از هفته مو پر میکرد اما همه ی لحظه ها...تمرین حل کردنا...درس جواب دادنا...تقلب ها...بحث ها...شوخی ها...اذیت ها...دیگه برنمی گردن.من فکر می کنم نوستالژی خونم زیاد عود می کنه.یه جورایی  این حس دیگه برنگشتن همیشه اذیتم می کنه.یکی دو ماه دیگه م مدرسه تموم میشه برای همیشه.بعد شایــــــــد دانشگاه شروع شه.می بینی؟همه شون یه سری دوره ی مسخره ان.فقط یه سری خاطره می مونه.وبعد میپری روی یه دوره ی دیگه وبهش چنگ می زنی.وبعد تموم میشه وفقط یه حس خلا می مونه.همین!

  
نویسنده : پری کوچک غمگین ; ساعت ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۸ اسفند ،۱۳۸٥


so soon!

It went from so good ...to so bad

so soon

so good,to so bad,so soon

But nobody told me

so I never knew;it goes from so good

to so bad

so soon!!!!

(Shel Silverstein)

  
نویسنده : پری کوچک غمگین ; ساعت ٦:٠۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٠ اسفند ،۱۳۸٥


انسان پوک پر از اعتماد!!!

انسان پوک

انسان پوک پرازاعتماد

نگاه کن که دندان هایش

چگونه وقت جویدن سرود می خواند

و چشم هایش

چگونه وقت خیره شدن می درند*

                         

ـ خسته می شوم گاهی.......

                                                                         *فروغ فرخزاد

  
نویسنده : پری کوچک غمگین ; ساعت ۱:۳٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٦ اسفند ،۱۳۸٥


تعريفی زيبا از عشق!

عشق مثل جیش کردن توی شلوار می مونه اگرچه همه می فهمن اما گرمی شو فقط خودت حس می کنی!!!!!!!!!

پ.ن:اینو توی یه وبلاگی خوندم که متاسفانه آدرسش یادم نیست اما اینقدر خوشم اومد که اینجا نوشتم.امیدوارم صاحب اون وبلاگ مرا عفو کناد!

  
نویسنده : پری کوچک غمگین ; ساعت ٧:۳٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٩ بهمن ،۱۳۸٥


در جست وجوی عشق از دست رفته!

قلب های اسفنجی قرمز٬خرس های عروسکی٬شکلات های قلبی و... این ها همه و همه یعنی لطفا باور کن دوستت دارم! یعنی باید باور کنی که عشق من هستی! ومن برای اثباتش حاضرم در این روز تعیین شده٬ عروسک ها٬شکلات ها وقلب های تعیین شده را در بسته بندی های یک شکل و آماده و تعیین شده به تو اهدا کنم!

                              

  
نویسنده : پری کوچک غمگین ; ساعت ٤:٤٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٥ بهمن ،۱۳۸٥


به مناسبت خاموشی فروغ

چه بی رحمند صیادان مرگ٬ای داد!

وفریادا٬چه بیهوده ست این فریاد.

نهان شد جاودان در ژرفنای خاک وخاموشی

پریشادخت شعر آدمیزادان.

چه بی رحمند صیادان

نهان شد ٬ رفت

ازین نفرین شده٬مسکین خراب آباد.

تسلی می دهم خود را

که اکنون آسمان ها را٬زچشم اختران دوردست شعر

بر او هرشب نثاری هست٬روشن مثل شعرش٬مثل نامش پاک.

ولی دردا!دریغا٬اوچرا خاموش؟

چرادرخاک؟

                                               (مهدی اخوان ثالث)

  
نویسنده : پری کوچک غمگین ; ساعت ٧:٥۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ بهمن ،۱۳۸٥


بچه ی خوش بخت!

  
نویسنده : پری کوچک غمگین ; ساعت ٤:٢٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۳ بهمن ،۱۳۸٥


به باغ همسفران

صدا کن مرا
صدای تو خوب است
صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است
 که در انتهای صمیمیت حزن می روید
در ابعاد این عصر خاموش
 من از طعم تصنیف درمتن ادرک یک کوچه تنهاترم
بیا تابرایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است
و تنهایی من شبیخون حجم ترا پیش بینی نمی کرد 
 و خاصیت عشق این است
 کسی نیست
 بیا زندگی را بدزدیم آن وقت
میان دو دیدار قسمت کنیم
بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم
بیا زودتر چیزها را ببینیم
ببین عقربک های فواره در صفحه ساعت حوض
زمان را به گردی بدل می کنند
بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشی ام
بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را
 مرا گرم کن
این کوچه هایی که تاریک هستند
 من از حاصل ضرب تردید و کبریت می ترسم
من از سطح سیمانی قرن می ترسم
 بیا تا نترسم من از شهرهایی که خک سیاشان چراگاه جرثقیل است
مرا باز کن مثل یک در به روی هبوط گلابی در این عصر معراج پولاد
مرا خواب کن زیر یک شاخه دور از شب اصطکک فلزات
اگر کاشف معدن صبح آمد صدا کن مرا
 و من در طلوع گل یاسی از پشت انگشت های تو بیدار خواهم شد
 و آن وقت
حکایت کن از بمبهایی که من خواب بودم و افتاد
حکایت کن از گونه هایی که من خواب بودم و تر شد
بگو چند مرغابی از روی دریا پریدند
در آن گیر و داری که چرخ زره پوش از روی رویای کودک گذر داشت
قناری نخ زرد آواز خود را به پای چه احساس آسایشی بست
بگو در بنادر چه اجناس معصومی از راه وارد شد
چه علمی به موسیقی مثبت بوی باروت پی برد
چه ادرکی از طعم مجهول نان در مذاق رسالت تراوید
و آن وقت من مثل ایمانی از تابش استوا گرم
 ترا در سر آغاز یک باغ خواهم نشانید

                                                         (سهراب سپهری)

  
نویسنده : پری کوچک غمگین ; ساعت ٤:٤٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٦ بهمن ،۱۳۸٥


!!!

اگر مغز ما آن قدر ساده بود که بتوانيم آن را درک کنيم٬مطمئنا آن قدر احمق بوديم که نمی توانستيم آن را درک کنيم.

                                                       رازفال ورق/يوستين گردر

  
نویسنده : پری کوچک غمگین ; ساعت ۳:۳۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ بهمن ،۱۳۸٥


افسون مدوزا...

                               

  موهايم راچهل گيس کرده ام

  سرم راتکان می دهم وهمه را می ريزم روی صورتم

  موها را مار می بينم وخود را مدوزا!!!

  درآينه خيره می شوم باشد که سنگ شوم

   دريغ...افسون مدوزا از پس قرن ها اثر ندارد!

  
نویسنده : پری کوچک غمگین ; ساعت ٩:۳٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳ بهمن ،۱۳۸٥


ببخشيد پابرهنه می پرم وسط رشته های ذهن تان!!!

سلام ای شب معصوم! /سلام ای شبی که چشم های گرگ های بيابان را/به حفره های استخوانی ايمان واعتماد بدل می کنی...هوا را که بو می کشم طعم زمستان نمی دهد انگار...سرعت زاويه ای جسمی که در مسير...ببخشيد خانم ساعت خدمت تان هست؟...ساعتم را کشيده م جلو تا خودم را گول بزنم وعجله کنم اما خلافش اتفاق می افتد هميشه.چون فکر می کنم:من که ساعتم جلوتر است پس چه حاجت به عجله!...زود بلند شو.عينکت رو درآر.حق امتحان نداری!!!...عقده ی ابروهای ما همه را کشته...او امتحان نمی دهد.چون ابروهايش نازک تر از خطوط قرمز است.او امتحان نمی دهد چون به راحتی مورد بی احترامی قرار می گيرد...من از مدرسه بيرون نرفتم.به من گفتن برو.من فرار نکردم!...من از سلاله ی درختانم هوای مانده ملولم می کند...روی برگ ها می پرم واز صدای خش خش کيف می کنم...جز برگ های مرده ی خشکيده ديگر چه ثروتی به جهان داری؟ ممم از اين ثروت بالاتر؟...ساکارومايسز سرويزيه/سينورابتيديس الگانس/هموفيلوس آنفولانزا/آرابيدوپسيس ممم اينا تو پروژه ژنوم بودن؟...ببخشيد پابرهنه وسط حرف تان می پرم می خواستم خاطرنشان کنم...!....جيوتو پدر هنر تصويری غرب ٬يوهو اين بالاخره سوال اومد...توی پياده رو معمولا فکر می کنم گم شدم.بين رنگ ونورها و شلوغی ها وآدم ها که تنه می زنند به آدم.تلنگر تنه ها هم فايده ندارد...حسابی گم شده ام!...خانم بند کفش تون بازه!...آهان!...ويولن٬ويولا٬ويلنسل٬کنترباس....اگر به يک نوسانگر نيروی دوره ای وارد کنيم... راستی قلبت کو؟...خيلی دوستت دارم٬واقعا دوستت دارم!...ساعت ۱۱:۱۱که شد...کفش های پاشنه دارشکنجه هستند!...ستاره های عزيز٬ستاره های پلاستيکی عزيز٬وقتی در تاريکی شب های بی چراغ سقف اتاقم راروشن می کنيد ديگر چگونه می توان به نور ايمان نياورد؟؟؟...گل سرخ گل سرخ او مرا برد به باغ گل سرخ...دستمال می خوای ؟ من وقتی گريه می کنم دستمال لازم ندارم!اصلا از دستمال بدم ميايد که هی بيايد بچرخد روی گونه ها وزير چشم ها ومرواريد های اشک را پاک کند...من دلم می خواهد بدوم تند تند گاهی هم سوت بزنم.خيلی هوس می کنم سوت بزنم جديدا...کتابم راکجاگذاشتم؟...صبحانه تو بخور...ديرم شد...انفصال گوتنبرگ مرز بين هسته وگوشته ی زمين است...چقدر خسته م...وما دوره می کنيم شب را وروز را٬هنوز را...

  
نویسنده : پری کوچک غمگین ; ساعت ۸:۱۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٥ دی ،۱۳۸٥


من دلم ميخواهد که بگويم نه نه نه نه!

من نمی دانم تودراين باره چه فکر ميکنی ولی من هميشه دوستدار يک زندگی عجيب وپرحادثه بوده ام.شايد خنده ات بگيرد اگربگويم دلم می خواهد پياده دوردنيابگردم.من دلم می خواهد توی خيابان مثل بچه ها برقصم٬بخندم٬فريادبزنم٬من دلم می خواهد کاری کنم که نقض قانون باشد.شايد بگويی طبيعت متمايل به گناهی دارم ولی اين طور نيست.من از اينکه کاری عجيب بکنم لذت می برم.من دلم می خواهد اين لفظ(بايد)از زندگی دورشود.بايد اين کاررابکنی٬بايد اين طور لباس پوشيد٬بايداين طور راه رفت٬بايد اين طور حرف زد٬بايد اين طور خنديد٬آه همه ش بايد ٬همه ش سلب آزادی ومحدوديت.چرا بايد؟  می دانم که به من جواب خواهند داد:زيرا قوانين اجتماع اجازه نمی دهد طور ديگری رفتارکنی.اگربخواهی برخلاف ديگران رفتارکنی ديوانه واحيانا جلف وسبکسرخطاب خواهی شد.من نمی فهمم اين قوانين راچه کسی وضع کرده.کدام ديوانه ای بشر رابه اين زندگی تلخ وپراز رنج محکوم کرده.

                               اولين تپش های عاشقانه ی قلبم/فروغ فرخزاد

                          

*منم همين طور....

  
نویسنده : پری کوچک غمگین ; ساعت ٥:٤۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ دی ،۱۳۸٥


به مناسبت فروغ فروغ فرخزاد

به جست وجوی تو

بردرگاه کوه می گريم٬

درآستانه ی دريا وعلف

به جست وجوی تو درمعبربادها می گريم

در چارراه فصول٬

درچارچوب شکسته ی پنجره ای

که آسمان ابرآلوده را

                         قابی کهنه می گيرد.

     

نامت سپيده دمی است که بر پيشانی آسمان می گذرد

ـ متبرک باد نام تو! ـ

وما هم چنان

دوره می کنيم

شب را وروز را

هنوز را...

                                احمدشاملو

  
نویسنده : پری کوچک غمگین ; ساعت ٩:٤٤ ‎ب.ظ روز جمعه ۸ دی ،۱۳۸٥